
فرياد سكوت من فقط سكوتم را فرياد ميكنم ، همين آنرا كه غمى چون غم ما نيست چه داند ؟ ------- كاندوه دل سوخته را سوخته داند روزهای سخت چه روزهای سختی را می گذرانیم خیلی سخت چه آدمهایی که در ذهنشان بر سر دو راهی زمین گیر شده اند به دنبال تفکرات و باورهایشان بروند ؟ یا مسیر واقعیتها را ؟ برای آدمهایی که سنی از آنها گذشته , انتخاب دشواری ست در هر مسیر ، برهه ی طولانیی از عمرشان هدر رفته انتخاب دشواری ست جلال * جمعه ۱۴۰۱/۰۷/۱۵ * ساعت : 0:50 * پست : 25 ...
ادامه مطلب
فرياد سكوت من فقط سكوتم را فرياد ميكنم ، همين آنرا كه غمى چون غم ما نيست چه داند ؟ ------- كاندوه دل سوخته را سوخته داند روزهای سخت ۲ چند سال قبل در یک مجموعه آموزشی غیرانتفاعی کار میکردم یک دبیر تاریخ همکارمان بود که قریب پنجاه سال تدریس میکرد تحلیلش جالب بود می گفت من بیش از بیست سال از دوران تدریسم را دروغ گفتم یا دوران تدرسم در قبل انقلاب ،یا دوران تدریسم در بعد انقلاب چه بگویم !؟ جلال * جمعه ۱۴۰۱/۰۷/۱۵ * ساعت : 1:1 * پست : 26 1 2 3 4 5 6...
ادامه مطلب
من سالهاست بر سر این دوراهی زمینگیرم جوان بودم که انقلاب شد بماند که چه ها کردم تا بعد از جنگ ، مشکلی نداشتم و شاید چند سالی بعد از آن اما .... چه آرزوهایی که بر باد رفت چه باورهایی که به فنا رفت چه عمرهایی که بیهوده گذشت چه یارانی که غریبانه و خوش باورانه پر کشیدند چه افسوسها که بر دل ماند و من .... همچنان زمینگیرم و سکوت ........ بخوانید...
ادامه مطلب
شاید کسی فکر کند که چه شدم ؟ کجا رفتم ؟ چرا چیزی نمی گویم ؟ نمی نویسم ؟چه بگویم ......هر که آمد ، خنجری کشید زخمی زد و .... رفت و من با او مشکلی ندارم با خودم مشکل دارم با دلم دلم بخوانید...
ادامه مطلب
این نام وبلاگ من است ، چندین و چند بار نامش را تغییر دادم ، اما ... شد برای دلم ، دل من درون سینه من نیست ، جایی در دوردستها درگیر زندگی خویش است ، فارغ از من برایم مهم نیست ، همه زندگی من دل من است ، من ، بی دل ، بی او ، یعنی هیچ همینکه در جایی دارد نفس میکشد ، برایم یعنی زندگی مهم نیست که مرا می شناسد ؟ مرا می بیند ؟ به من فکر می کند ؟ مگر مهم است ؟ من عاشق اویم ، نه او را می شناسم ، نه او را دیده ام ، نه صدایش را شنیده ام ، نه ... مهم نیست ، او در لحظه لحظه زندگی من ساری و جاری ست ، و این کافیست ، برای زندگی ، برای نفس کشیدن ، من عاشق اویم ، جانم به جانش بسته است ، مگر در این وانفسا بی عشق ، بی او ، میتوان نفس کشید ؟...
ادامه مطلب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زندیکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُندکسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زندنشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سواردریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زندگذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غمیکی صلای آشنا به رهگذر نمی زنددلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شودکه خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زندچه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زندنه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاستاگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند هوشنگ ابتهاج...
ادامه مطلب
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟بیایید از عشق صحبت کنیمتمام عبادات ما عادت استبه بیعادتی کاش عادت کنیمچه اشکال دارد پس از هر نمازدو رکعت گلی را عبادت کنیم؟به هنگام نیّت برای نمازبه آلالهها قصد قربت کنیمچه اشکال دارد که در هر قنوتدمی بشنو از نی حکایت کنیم؟چه اشکال دارد در آیینههاجمال خدا را زیارت کنیم؟مگر موج دریا ز دریا جداست؟چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟پراکندگی حاصل کثرت استبیایید تمرین وحدت کنیم«وجود» تو چون عین «ماهیت» استچرا باز بحث «اصالت» کنیم؟اگر عشق خود علت اصلی استچرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟بیا جیب احساس و اندیشه راپر از نُقل مهر و مح...
ادامه مطلب